شیشه ها را زکینه ها بزدود
میوه هفت سین و قند و نبات
ریخت در دامن ما هر چی که بود
خسته و کوفته ای بخیه و کوک
بهر ما پیراهنی را بگشود
پدرم با تبسم هر سال
شعر نوروزی را به ما بسرود
او که در دست خریطه ای هم داشت
شکوه از خسته گی سخن ننمود
کلچه و کیک و نقل و بادام را
روی دستر خوان پیاده نمود
برچسب:
نویسنده: آوا رجبی